تبليغاتX
واله

واله

هنرمندی که هنرهای زیبا کار می‌کند باید دقیقا کاری را انجام بدهد که می‌خواهد، بی‌هیچ فشاری از والدین، معشوق و همسر. باید این فشارهای بیرونی را ببندی. هنرهای زیبا اگر والا‌ترین شکل تجلی انسان است باید خودانگیخته باشد. وقتی در آن استودیو هستی، هر کاری که می‌کنی باید از آن خودت باشد و باید جدی‌ترین منتقد خودت هم باشی یعنی وقتی تمامش کردی، با آن زندگی کنی. تصمیم بگیری که از استودیو بیرون برود یا نه. من اغلب کار را خراب می‌کنم. در لحظه یا حتی بعد از تمام کردنش. حتی بعد از روز‌ها، حتی سال‌ها. هنوز شب‌ها به استودیو می‌روم و نقاشی‌ها را خراب می‌کنم چون از آن خودم هستند.

Fritz Scholder Interview
Native American Artist
June 29، 1996

+   91/02/29     | 

شجاعت مهم‌ترین فضیلت است. بدون شجاعت در هیچ فضیلت دیگری مداومت نخواهید داشت. می‌توانید برای مدتی مهربان باشید؛ سخاوتمند باشید؛ منصف باشید یا همدرد؛ حتی برای مدتی عاشق باشید. اما فقط با شجاعت است که می‌توان همیشه و استوار، بخشنده و عادل و مهربان بود.

Maya Angelou Interview
Poet and Historian
January 22, 1997
+   91/02/27     | 

"When you write, you're always revealing a difficult part of yourself"

Joan Didion
Novelist And Essayist

+   91/02/26     | 

فاصلهٔ پاشیدن پشنگهٔ شور شوخ موج در صورت، با تلخی تند حلق در بلعیدن اعماق
در قلب آب، تو خود تلاطمی
سر بیرون می‌کنی از این آب، تن در جاذبه و سر به سمت نفس رهایی
زندگی ایی که راه رفتن دریاست در کویر خیابان

+   91/02/23     | 

یادم است روی کاغذ حساب می‌کردم. به سختی هفتصد یکشنبه با هم داشتیم. شروع کردم به تند نویسی داستان‌ها و لحظات خوبی که با هم داشتیم و نداشتیم. از خشمم نوشتم از افکارم از احساسم. از سرنوشتم نوشتم: چطور از این خانواده بریدم؟ چیزی در حدود چهار صفحه شد. به کناری گذاشتمش با این فکر که روزی بیاید که فکری به حالش بکنم. روزی این نمایشنامه ایی خواهد شد که من را دوباره برمی گرداند به خانه.

نوشتن،‌‌ همان دوباره نویسی است. هیچ دوباره ساختنی نیست. همه آنچه داریم را روزی یکی می‌گیرد ازمان.

به نمایش اعتماد کن. تماشاچی‌ها جاهایی که می‌بایست بخندند، خندیدند اما جاهایی گریستند که هیچ انتظارش را نداشتیم. جاهایی هورا کشیدند که غافلگیر شدیم. آنچه من در نخستین اجرا دیدم، تصویر جهانی زندگی من بود. غم من، غم آن‌ها بود. درد من، درد آن‌ها بود. خانواده من، خانواده آن‌ها بود. تماشاچی‌ها دیدنی بودند. خنده‌ها بزرگ بود، اشک‌ها واقعی. فکر کردم حالا می‌توانی به خانه برگردی.

نمایش زنده. فیلم نیست که بگویی کات یکبار دیگر می‌گیریم. فقط منم و تماشاچی و همه آن شخصیت‌های فوق العاده و لحظه‌هایی که باید بازیشان کرد. اگر اشتباه کنم اگر مشکلی باشد باید گلیمم را از آب بکشم. هر شب کار جدیدی می‌کنم. هیچ وقت یکسان نیست. وقتی خوب است، بهترین حس دنیاست. شفاست. کمتر دلتنگ عزیزانم می‌شوم چون در نمایش، بیشتر با آن‌ها هستم. حالا می‌فهمم چرا همه آن سال‌ها از صحنه دور بودم: منتظر این بودم. هنوز به اندازه کافی زندگی نکرده بودم.

خندیدن همیشه لذت روی صحنه بودن است. خنده‌های بزرگی در نمایش داشتیم اما لحظه‌های سکوتی بود که من بیشتر دوست داشتم. وقتی جز نفس و سرفه‌های خشن چیزی نمی‌شنیدم و می‌فهمیدم که درگیرشان کرده‌ام.

درس‌های ابتدایی دوباره آموخته شد. چیزی را بنویس که حس می‌کنی، چیزی را بنویس که می‌‌شناسی. شجاع و سرزنده باش. به قدرت سکوت ایمان بیاور. مجبور نیستی هر لحظه بخندی. اگر برای من واقعی است، برای آن‌ها هم هست. فقط منم و دو هزار نفر و من این عدم تعادل را دوست دارم. شاید بزرگ‌ترین درس برای من و تماشاچی از همه این‌ها این باشد که به نمایش اعتماد کن. 
 Trust the play

Finding laughter in the grief
By Billy Crystal
January 8، 2006
Los Angeles Times
+   91/02/21     |